همراه با کائنات
آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی 
قالب وبلاگ

با ملایمت سخن بگوئید

عمیق نفس بکشید

شیک لباس بپوشید

صبورانه کار کنید

نجیبانه رفتار کنید

همواره پس انداز کنید

عاقلانه بخورید

کافی بخوابید

بی باکانه عمل کنید

خلاقانه بیندیشید

صادقانه کسب کنید

هوشمندانه  خرج کنید

[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 7:50 ] [ احمد غلامی اول ]

شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه با شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان برايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمينهاي تشنه سرازير نمايد اما ساعتها گذشت و باراني نيامد . كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گشودند يكي از جوانان از ميان جمعيت با تمسخر گفت : " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتماٌ از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."

عده اي از جوانان و و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سكوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت : "آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته باشد؟!"

همان جوان معترض گفت : " بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است."

شيوانا تبسمي كرد و گفت: "مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست!"

جمعيت متعجب پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي كه پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند كه روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد: "آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟"

پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت: "همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:"قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد کائنات از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند،  قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز!"

پيرمرد با چشماني پر از اشك رو به آسمان كرد  و گفت: "فكر نكن هميشه منت تو را مي كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كني!"

مي گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.

شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرمزده گفت: "دليل قحطي اين دهكده را فهميديد! در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد."

سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد: " صحنه اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم!

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 12:50 ] [ احمد غلامی اول ]

لطفاً

اگر می بینید کسی در حال پیشرفت است، چه مادی، چه شغلی یا در هر زمینه دیگر، بجای حسد ورزیدن و سنگ اندازی کردن، تحسینش کنید و بکوشید شما هم نقشی در رسیدن به اهدافش داشته باشید.

اینگونه معنای انسانیت را به حد کمال می رسانید. افکار والا داشته باشید. همواره نیروهای نامرئی وجود دارند که آماده اند از رویای شما حمایت کنند و به آنها شکل واقعیت بدهند.

 

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 8:25 ] [ احمد غلامی اول ]

دکتر جو ویتال می گوید:

کائنات سرعت را دوست دارد تاخیر نکنید مردد نشوید وقتی فرصت مناسب از راه می رسد وقتی انگیزه فراهم است وقتی شم و فراست از درون ترغیب می کند اقدام کنید کار شما همین است این تنها کاریست که باید بکنید.

[ جمعه هجدهم مهر 1393 ] [ 9:41 ] [ احمد غلامی اول ]

باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور میشد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، “باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد.” وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ میزد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ “نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد.”
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، “از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟” باتلر گفت، “راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، “طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم.” کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 22:53 ] [ احمد غلامی اول ]

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!

 

[ جمعه یازدهم مهر 1393 ] [ 23:43 ] [ احمد غلامی اول ]

سه جمله برای کسب موفقیت:

1- بیشتر از دیگران بدان.

2- بیشتر از دیگران کار کن.

3- کمتر از دیگران انتظار داشته باش.

ویلیام شکسپیر

 

[ چهارشنبه نهم مهر 1393 ] [ 9:10 ] [ احمد غلامی اول ]

 

موهبتهای خودتان را شمارش کنید نه مشکلاتتان را

در لحظه زندگی کنید

بگویید دوستت دارم

بخشنده باشید نه گیرنده

در هر چیزی و هر کسی  خوبی ها را جستجو کنید

هر روز دعا کنید

هر روز حداقل یک کار خوب انجام دهید

در زندگی اولویت داشته باشید

اجازه ندهید مسائل کوچک  و خیالی شما را آزار دهد

زندگیتان را با خوبی پر کنید

در سختی ها به خدا توکل کنید

[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 21:14 ] [ احمد غلامی اول ]

وقتی احساس می کنیم زندگیمان با استرس ها

و فشارها و دردها و شکستها تلخ شده است

بهترین چیز دعا کردن است

نه بیشتر

نه کمتر

[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 20:17 ] [ احمد غلامی اول ]

 

رویاهایتان را متوقف نکنید 

زیرا مبنای کائنات فراوانی است

[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 8:56 ] [ احمد غلامی اول ]

اگر حس روئیدن در تو باشد

در کویر هم رشد خواهی کرد

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 6:10 ] [ احمد غلامی اول ]

یک کاغذ سفید را 

هرقدر هم که سفید و تمیز باشد

کسی قاب نمی گیرد

برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 11:20 ] [ احمد غلامی اول ]

آتشی که نمى سوزاند " ابراهیم " را !!!
و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را !!!
و نهنگی که نمیخورد "یونس"را !!!
و کودکی که (یوسف) برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد!!!

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ،
" نمی توانند "

پس ...
به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمی بردار"..

 

[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 18:59 ] [ احمد غلامی اول ]

بیست سال بعد،

بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری ،

تا بابت کارهایی که کرده ای. بنابراین،

روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار،از حاشیه امنیت بیرون بیا...

جستجو کن بگرد...

آرزو کن و کشف کن...

مارک تواین

 

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 21:10 ] [ احمد غلامی اول ]

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید..

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،

بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت

دیوار را خراب میکند!

 

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 20:18 ] [ احمد غلامی اول ]

 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 21:4 ] [ احمد غلامی اول ]

وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شود

که بهترین ها را جذب می کند .

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 7:51 ] [ احمد غلامی اول ]

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 9:27 ] [ احمد غلامی اول ]

موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود،

يك بناي محكم بسازد.

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 22:32 ] [ احمد غلامی اول ]

كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند،

دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 21:47 ] [ احمد غلامی اول ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

خاک چمن وانمود راز دل کائنات
بود و نبود صفات
جلوه‌گری‌های ذات
آنچه تو دانی حیات
آنچه تو خوانی ممات
هیچ ندارد ثبات
خاک چمن وانمود راز دل کائنات
((اقبال لاهوری))
**************
**************
شهریار من مرا رسالتی عطا نموده بس ارجمند

پس مرا رسالتی است

و آمدنم را هدفی

باشد که همراه کائنات باشم
******************************
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
******************************

امکانات وب