همراه با کائنات

آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی

همراه با کائنات

احمد غلامی اول
همراه با کائنات آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی

حضرت احدیت

 

حضرت احدیت رضایت خود را در راضی شدن مردم قرار داده است.



تاريخ : شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ | 20:41 | نویسنده : احمد غلامی اول |

راز چمدان آیت الله بهجت

حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت فرزند آیت الله بهجت بیان داشت: زندگی پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیکی آن است که در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه‌هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده که نه خودشان راجع به عواملی که در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می‌کردند و نه حتی مدارک و آثار و نامه‌هایی را که از علمای مختلف داشتند و ما می‌توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می‌دادند.

وی افزود: معمولا یک چمدانی داشتند که این مدارک و نامه‌های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل کرده بودند که در دسترس ما نباشد. حدود یکسال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند. بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی‌دانیم که چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.



تاريخ : شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ | 20:31 | نویسنده : احمد غلامی اول |

امید گشایش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:...آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید
گفت:آری جزء نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

 



تاريخ : پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ | 20:19 | نویسنده : احمد غلامی اول |

هزینه

 

دیروز چک باطله است

فردا چک وعده ای است

امروز است که تنها نقدینه شماست

آن را عاقلانه هزینه کنید

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ | 9:49 | نویسنده : احمد غلامی اول |

حدیث مفصل

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند


آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند


آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند .



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ | 9:32 | نویسنده : احمد غلامی اول |

فصل درو

عارفی را پرسيدند:

"زندگی به جبر است یا اختیار؟!"

پاسخ داد:

"امروز" به 'اختیار' من است تا چه بکارم ...!!

اما "فردا" به 'جبر'، محصول آن را درو خواهم کرد   ...!!



تاريخ : جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ | 9:35 | نویسنده : احمد غلامی اول |

حجم خاطرات

 
شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند.ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت. وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند. شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟ شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند. اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید. شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید.و آنقدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید. یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آنقدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد.


تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ | 7:6 | نویسنده : احمد غلامی اول |

نگاه

انیشتین می‌گفت: « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »
استفان کاوی، از سرشناس‌ترین چهره‌های علم موفقیت، احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید.»
کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند: « صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که: « راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... ».
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد
 


تاريخ : چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ | 12:31 | نویسنده : احمد غلامی اول |

همیشه کمک کنیم

حکایت است که شیخی  با یکی از شاگردانش در بین باغها قدم می زدند و درحین قدم زدن بودند که کفشهای کهنه ای را دیدند و دانستندکه آنها مال مردفقیری است که در یکی از این  باغها کار  می کند و خیلی از کارش نمانده است که تمام کند و بزودی به سراغ کفشهایش می آید تا آنها را بپوشد....

شاگرد رو به استادش کرده می گوید : استاداجازه بده با دور انداختن این کفشهای کهنه ی آن مرد که ارزشی ندارند هم  با او شوخی و مزاح کنیم و هم او را از دست این کفشها راحت کنیم و خود را پشت درختان قایم نماییم و ببینیم او بخاطر پیدا نکردن این کفش های کهنه چه عکس العملی از خود نشان می دهد...

شیخ بزرگوار در پاسخ به او گفت : فرزندم ما نباید به حساب فقراء خوشدلی کنیم و شاد گردیم...

تو که دارایی داری می توانی برای خودت شادی وسعادت را بیش از آن روشی که گفتی ایجاد کنی و آن اینکه شما به هرکفش کهنه او مقداری پول بگذار بعد مخفی بشویم ببینیم با دیدن آن پولها چه واکنشی از خود نشان می دهد..

همین کار را کرد ودیدند که او می آید ،پشت درختها مخفی شدند تا  فعل آن کارگر فقیر را مشاهده کنند..هنگامی که او خواست کفشهایش را بپوشد پولها را دید حسابی به پولها نگاه کرد و چندین بار با دقت پولها را  این ور و آن ور کرد و گفت:خدایا خواب می بینم.. سپس به دور و اطرافش با دقت نگریست اما کسی را ندید..

پولها را در جیبش گذاشت ودو زانو به سجده افتاد وسپس با حالت گریان به آسمان نظاره کرد و با صدای بلند گفت : پروردگارا سپاسگزاریت را می کنم ای کسی که دانستی همسرم بیمار است وأولادم گرسنه هستند

شکرت ای کسی که مرا و فرزندانم را از نابودی و هلاکت نجات دادی...مدام داشت گریه می کرد در حالی که چشمانش را به آسمان دوخته بود...شاگرد بسیار متاثر شد و چشمانش از اشک پر گردید...

شیخ در این هنگام به او گفت: آیا اکنون بیشتر احساس خوشبختی نمی کنی از آن پیشنهادی که ابتدا دادی؟ شاگردش گفت:استاد به من درسی دادی که هرگز در عمرم آن را فراموش نخواهم کرد..

 



تاريخ : جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ | 12:41 | نویسنده : احمد غلامی اول |

درس اخلاق

کارلو آنچلوتی سرمربی سابق تیم فوتبال رئال مادرید پس از پیروزی 2-0 تیمش در مقابل الچه، در نشست خبری گفت :

 خبرنگاران محترم ممنونم که اینجا جمع شده اید، می دانم سوالات زیادی دارید و دوست دارید زودتر خبر را بنویسید و سالن را ترک کنید اما امروز 5 کودک مبتلا به سرطان در کنار تیم فوتبال الچه وارد استادیوم شدند و دوست داشتند که الچه پیروز شود، من به شدت ناراحتم که الچه پیروز نشده و این چند کودک اکنون نباید چندان خوشحال باشند، خواهش می کنم بعد از این نشست خبری با هم به عیادت آن ها برویم، من و چند بازیکن رئال مادرید هم برای این مهم اعلام آمادگی کرده ایم، این کودکان امشب باید شاد باشند،ه اگر این اتفاق رخ ندهد، این یعنی یک فاجعه ، متوجه هستید که!، یک فاجعه

این سخنان به قدری قابل تامل بود که روزنامه های اسپانیا ، از این نشست به عنوان کلاس اخلاق یاد کردند و نوشته اند : چنین مربی با چنین تفکری ، همیشه پیروز است

 



تاريخ : جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ | 10:52 | نویسنده : احمد غلامی اول |

دعا

 

١- دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

  ٢- می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

 ٣- دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه

 ٤- تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.

 ۵- دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

 ۶- اغلب وقتی امیدت رو از دست می دهی و فکر می کنی که این اخر خط است ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچ است نه پایان.

  ٧- وقتی خدا مشکلات تو را حل می کند تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت را حل نمی کند او به توانایی های تو ایمان دارد.

  ٨- شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.

 ٩- وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و انها را اجابت می کند و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.

 ١٠- نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.



تاريخ : جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ | 21:7 | نویسنده : احمد غلامی اول |

انعکاس

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!
صدایی از دور دست آمد: آ آ آ ی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.
پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است؛
ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتمآ به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد.



تاريخ : جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 20:49 | نویسنده : احمد غلامی اول |

مناجات

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم . سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟

كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینكه به آن صورتی كه انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟؟؟!

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ | 17:41 | نویسنده : احمد غلامی اول |

تفاوت

 


نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...
هردو آمدند و نادر شاه گفت : 
در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ...
ابتدا باغبان گفت : 
پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ....
سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :
پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ،  او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ،  نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است . حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپزهرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .
همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!
نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر .... 



تاريخ : جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ | 15:50 | نویسنده : احمد غلامی اول |

ماجرای قلیان کریم خان

 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

 



تاريخ : جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ | 15:17 | نویسنده : احمد غلامی اول |

شکرگزاری

برای آنکه انرژی حاصل از شکرگزاری را شامل حال خود کنید، نخست باید این واژه‌ را بگویید: سپاسگزارم. نمی‌توانم برای شما از چگونگیِ اهمیت واژه‌ی سپاسگزارم در زندگی‌تان بگویم. برای آنکه زندگیِ قدرشناسانه‌ای داشته باشید و نتیجه‌ی آن را در زندگی‌تان تجربه کنید باید سپاسگزارم کلمه‌ای باشد که در زندگی‌تان بیش از همه می‌گویید و احساس می‌کنید. این واژه باید به شناسه‌ی شما تبدیل شود. سپاسگزارم، پلی است از وضعیت فعلیِ شما به زندگیِ رؤیایی‌تان.



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ | 22:32 | نویسنده : احمد غلامی اول |

اندرونی

روزي شاگردان نزدحکيم رفتند و پرسيدند: استاد ، زيبايي انسان درچيست؟

حکيم  دو  کاسه کنار شاگردان گذاشت وگفت: به اين  دو کاسه نگاه کنيد اولي از طلا درست شده و درونش زهر است و دومي کاسه اي گليست ودرونش آب گواراست، شما  محتویات کدام رامي خوريد؟

شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را.

حکيم گفت: آدمي هم همچون اين کاسه ها است.آنچه که آدمي را زيبا مي کند درونش واخلاقش است.

 



تاريخ : جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ | 19:11 | نویسنده : احمد غلامی اول |

همیشه از خدا سپاسگزار باشید

خدایا سپاسگزارم از لطف تو و باران رحمت تو

خدایا آرامشی در وجود من حاکم است که دوستش دارم و می دانم همه لطف توست و بدون تو میسر نبود خدایا خیلی خیلی از تو متشکرم 

خدایا شکرت به خاطر پدر و مادر دلسوز و مهربانم

خدایا شکرت به خاطر تنم که سالم است و روحم که جویای توست

خدایا شکرت به خاطر آنهایی که وجود مبارکشان را بر سر راه من قرار دادی تا پند هایی بگیرم از این روزگار تا با کمک تو یاد بگیرم که در هر اتفاقی و برخوردی درسی نهفته است که باید استخراجش کنم و به کار گیرم .

خدایا شکرت  به خاطر سفرهای هیجان انگیزی که رفته ام و دیدم هر لحظه نعمتهای تو را و چه لذت بخش بود برای من

خدایا شکرت که انگیزه مسافرت و لذت بردن از لحظات سفر در وجود من قرار دارد

خدایا  به خاطر دوستان خوب و همکاران خوبم از تو متشکرم  که صداقت دارند و پاکند

خدایا شکرت به خاطر شغلم، و محیط کارم که دل انگیز و دوست داشتنی است و دانشگاهی است که جالب است و گذر زمان این کلاس را برای من عزیز میدارد .و این لطف و رحمت توست .

 خدایا شکرت به خاطر بودنم

به خاطر بودنمان

به خاطر این رخصت که برای راز و نیاز عطایمان کرده ای

خدایا با تو بودم اما کوتاهی کردم چرا که تو هر لحظه با من بودی و من ندیدم الان واقعا میبینمت خدایا تو را شکر

 خدایا شکرت به خاطر بخششت

به خاطر حرفهای زیادی که با من میزنی

به خاطر آرامشی  که می توانم به دیگران دهم

به خاطر اینکه الان همه را دوست دارم

به خاطر اینکه لذت گذشت را به من چشاندی

به خاطر سخنانی که از زبان بنده های خوبت به من می گویی

به خاطر خیال راحتم که الان بر وجودم حاکم است و ذره ای نگران نیستم که تو را دارم

خدایا متشکرم خیلی خیلی متشکرم 

 



تاريخ : چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ | 20:16 | نویسنده : احمد غلامی اول |

و خداوند ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:45 | نویسنده : احمد غلامی اول |

شتاب نکنید



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:43 | نویسنده : احمد غلامی اول |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.