همراه با کائنات

آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی

همراه با کائنات

احمد غلامی اول
همراه با کائنات آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی

به یاد م.امید (باغ بی برگی)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
 
 


تاريخ : شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ | 7:52 | نویسنده : احمد غلامی اول |

مارک تواین

دو روز مهم در زندگی شما وجود دارد:

روزی که متولد می شوید و روزی که می فهمید چرا متولد شده اید.

(مارک تواین)



تاريخ : جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ | 23:18 | نویسنده : احمد غلامی اول |

آکیو موریتا

شاید نام این شخص (آکیو موریتا) را نشنیده باشید ولی حتما نام شرکت سونی را شنیده اید. اولین تولید شرکت سونی یک پلوپز بود که متاسفانه وقتی هنوز برنج نپخته بود آن را می سوزانید ، از این کالا کمتر از 100 عدد فروش رفت. ولی این شکست باعث عقب نشینی موریتا نشد و اکنون صاحب شرکت مولتی میلیاردی سونی است.


تاريخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ | 11:34 | نویسنده : احمد غلامی اول |

و خداوند ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:45 | نویسنده : احمد غلامی اول |

شتاب نکنید



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:43 | نویسنده : احمد غلامی اول |

حکمت

روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در

 این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد

و گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این

 بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این

  کوچکی را روی درخت به این بزرگی!

  همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.

 مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!

 خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود

 اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه

 بلایی به سر من آمده بود !!

 



تاريخ : شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ | 13:23 | نویسنده : احمد غلامی اول |

ساکت باشید و نظاره کنید

 
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .
 
 وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در رکاب زدن به من کمک میکند.
 
 نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
 
 اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
 
 از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط رکاب بزن ».
 
 من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
 وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
 
 او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .
 
 خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .
 
 من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.
 
 ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط رکاب بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید :  رکاب بزن
 
 


تاريخ : شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ | 12:34 | نویسنده : احمد غلامی اول |

داستان جزیره

جان گفت ما مجبوریم هر بار یک قدم به جلو برداریم. فقط یک قدم.

آن روز روزی خسته کننده بود. ما چهار نفر بودیم که داخل خودرو نشسته بودیم و در باره وضعیتی که همه ما را درگیر کرده بود بحث می کردیم. بانک وامی را که به آن نیاز داشتیم  نمی داد و کسب و کار ما در حال از هم پاشیدن بود. فرانکلی می گفت برای نجات کمپانی فرصت زیادی نداریم. همه می دانید که ما فقط یک شانس داریم اما برای حفظ همان هم باید خیلی کار کنیم. و لوک ادامه داد:

این کار غیر ممکن است. و مری در نهایت گفت. فایده این همه تلاش چیه ما که در نهایت موفق نمی شویم.

جان که از همه ما مسن تر و با تجربه تر بود در حال رانندگی بود او در کل مسیر حرفی نزده بود. اما ناگهان از جاده اصلی خارج شد.

صدا ها بلند شد: هی چکار می کنی؟ ما باید بریم خونه! همه خسته هستیم.

او پاسخ داد فکر کنم ماشین مشکل دارد. این نزدیکی ها یک تعمیرگاه خوب سراغ دارم. زیاد معطل نمی شوید.

ما نفهمیدیم ماشین چه مشکلی دارد به نظر می رسید خوب کار می کند. اما این ماشین او بود خودش بهتر می دانست. ما دوباره شروع کردیم به صحبت از مشکل بزرگی که باید به زودی با آن روبرو می شدیم.

من با دقت از پنجره به بیرون نگاه کردم. جاده شیب تندی داشت و گویی این شیب تمام شدنی نبود. آن حوالی طبیعت خشنی داشت زمین ناهموار بود من می توانستم درختان بزرگی را ببینم که در مقابل باد های شدید و آب هوای خشک آنجا استوار ایستاده بودند.

کمی جلوتر دریاچه ای نمایان شد. دریاچه بزرگی بود که در میان آن جزیره های کوچکی قرار گرفته بود. و در کنار دریاچه روستایی کوچک قرار داشت. من قبلا هیچ وقت همچین جایی نبودم و از دیدن این صحنه لذت می بردم و دیگر آنقدر نگران نبودم.

جان به سمت روستای کوچک رانندگی کرد و با اطمینان به سمت جایی رفت که شبیه تعمیرگاه بود. مرد جوانی به سمت ما آمد.

- هی جان. از دیدنت خوشحالم. آنها با هم دست داند و ادامه داد مشکلی برای ماشین پیش آمده؟

- بله، بزار بیاییم داخل بعد توضیح می دهم.

آنها با هم داخل رفتند. ما هم که نمی خواستیم کسی حرف های ما را بشنود همانجا به صحبت های خودمان ادامه دادیم به امید اینکه ماشین زود تعمیر شود.

جان بیرون آمد. و گفت:

- ما مجبوریم یک یا دو ساعت اینجا بمانیم.

- لوک گفت: همین یکی رو کم داشتیم ممنونم خدایا!

- اما مجبور نیستیم اینجا بمانیم. بیایید برویم کنار دریاچه.

- تو قایق هم داری؟

- صاحب تعمیرگاه یک قایق دارد من قبلا هم قایقش را قرض گرفته ام.

خوب به نظر می رسید کار دیگری نمی توان انجام داد بنابراین همه به سمت اسکله حرکت کردیم. آنجا یک قایق موتوری قدیمی بزرگ بود که کلی تزیینات داشت. ما وارد قایق شدیم و جان موتور را استارت کرد. موتور قایق غرشی کرد و قایق به آرامی حرکت کرد. کمی باد می وزید، اما آنقدری نبود که آزار دهنده باشد. خورشید از زیر ابر ها گاهی سرک می کشید و رنگ زیبایی به آب داده بود. به عبارت دیگر احساس کردیم گردشی لذت بخش شروع شده است.

به نظر می رسید جان می داند که می خواهد ما را کجا ببرد بنابراین همه نشسته بودیم و از این گردش لذت می بردیم. قایق از میان جزیره های کوچک پیچ و تاب می خورد طوری که ما نفهمیدیم چقدر زمان گذشته است و کجا هستیم دیگر خبری از جزیره ها نبود به غیر از یک جزیره که از ساحل دورتر بود. از دور به نظر نمی رسید هیچ گیاهی در آن وجود داشته باشد. و جان قایق را به آن سمت هدایت کرد.

وقتی که به جزیره نزدیک شدیم شکافی در میان صخره ها دیدیم یک غار نبود اما شکاف بزرگ و عمیقی بود جان به آرامی قایق را به درون آن شکاف هدایت کرد آنجا آب آرام بود.

همه ما کمی ترسیده بودیم. این جزیره شکل دایره ای داشت. کمی جلوتر متوجه شدم گل های رز اطراف ما را فراگرفته اند. یک لنگرگاه طبیعی و زیبا یک بهشت واقعی بود. هیچ بادی نمی توانست به آنجا برسد. آب ارام بود و می توانستید ماهی هایی را که در زیر قایق شنا می کنند به خوبی ببینید. از بیرون جزیره هیچگاه نمی توانستید حدس بزنید که داخل جزیره چقدر درخت وجود دارد درخت های سبز شاداب البته این همه آن چیزی که ما دیدیم نبود.

رزها منظره ای دلپذیر از رنگ ها ساخته بودند. گویی کسی رنگ غروب آفتاب را آنجا پاشیده است. هاله ای از قرمز، بنفش و سفید که از میان آنها آبشاری کوچک جاری بود. باید آن حوالی در حدود صد ها بوته گل رز وجود می داشت. پروانه ها و پرنده های کوچک همه جا بودند. اولین نشانه های پاییز را می توانستید در رنگ درختان ببینید رنگ آبی و نارنجی برگ درختان در برابر رنگ آبی و سفید آسمان همانند شعله های آتش به نظر می رسید. آنقدر همه چیز زیبا بود که گویی در سرزمینی رویایی فرود آمده ایم.

ما فقط نشسته بودیم و کاملاً ساکت بودیم، در حالیکه با گل های سرزمین عجایب احاطه شده بودیم. اینجا بود که جان شروع به صحبت کرد.

- من می خواستم شما را بیارم اینجا تا داستانی را برایتان بازگو کنم. در گذشته این جریره لم یزرع بود. البته تعدادی درخت وجود داشت کل گیاهان این جزیره همین چند عدد درخت بودند. یک مرد ماهیگیر اینجا زندگی می کرد. شما می توانید خانه کوچک او را آنجا ببینید.

در همین حال جان به خانه ای که پشت سرش بود اشاره کرد.

روزی او با دختری آشنا شد. اما او می دانست که هیچ دختر جوانی حاضر نمی شود با او در جزیره ای خشک و دور از ساحل زندگی کند. اما او ماهیگیر بود و می دانست که برای اینکه زندگی خود را بچرخاند مجبور است اینجا در این جزیره زندگی کند.

جان لبخندی زد.

- عشق نیروی قدرتمندی است... ماهیگیر ما تصمیم گرفت که این جزیره را به اندازه کافی برای آن زن جوان، زیبا کند. او برنامه ای طرح ریزی کرد و شروع به کار کرد. یک گل رز زیبا و مقداری خاک خریداری کرد و آنها را به این جزیره آورد. او گل زیبا را کاشت و بهترین مراقبت ها را از آن کرد، وقتی که تابستان بعد به این جزیره بازگشت متوجه شد آن گل کوچک به بوته ای بزرگ تبدیل شده است و تعداد زیادی غنچه مشاهده کرد. وقتی که غنچه ها شروع به باز شدن کردند آن خانم را با خود به این جزیره آورد تا این گل زیبا را ببیند. یک غنچه قرمز رنگ در حال باز شدن بود و مانند نقطه قرمز در میان آن جزیره خودنمایی می کرد. او در همان لحظه از آن زن جوان خواستگاری کرد و به او گفت همانطور که از این رز زیبا مراقبت کرده ام از تو هم مراقبت خواهم کرد. من زندگی را در اینجا برای تو زیبا خواهم کرد. خانم جوان در پاسخ گفت نیازی به این رز نبود زندگی برای من زیباست چون تو اینجا هستی.

و به این ترتیب آنها ازدواج کردند. سال ها گذشت و آنها دیگر جوان نبودند. آنها فرزندان خود را بزرگ کردند و با هم کار کردند. زندگی سختی داشتند ولی خوشحال بودند.

مرد ماهیگیر هرگز قول خودش را فراموش نکرد از روزی که او از همسرش پاسخ مثبت شنید هر بار که با قایق به سمت ساحل می رفت با خود مقداری خاک می آورد. و هر گاه پول بیشتری بدست می آورد با آن بوته های رز و نهال درخت می خرید. او آنها را می کاشت درختان و بوته های رز هر بار تعدادی از آنها را می کاشت. و در طی سال ها این جزیره صخره ای تبدیل به باغی بزرگ و بسیار زیبا شده بود.

جان صحبت کردن را متوقف کرد و هیچکدام از ما نمی خواستیم در این مورد صحبتی بکنیم چون نمی خواستیم افسون لذت بخشی را که در آن قرار گرفته بودیم خراب کنیم.

- وقتی که شما می گویید ما نمی توانیم ادامه دهیم چون فقط یک وام را به ما نداده اند بهتر است به این جزیره فکر کنید. فکر کنید چگونه این مرد جوان این همه خاک و بوته رز و نهال را به این جزیره منتقل کرده است. این جزیره لم یزرع به یک باغ بزرگ تبدیل شده است با یک فرقون خاک در هر دفعه! هزاران فرقون خاک از اطراف دریاچه جمع آوری شده است. او و همسرش این جزیره را به چنین باغ زیبایی تبدیل کرده اند. جزیره رز.

- هر بار یک مرحله، یک قدم... من این را گفتم و جان با سر تایید کرد.

- خوب در مورد شما چه؟ آیا ما باید مایوس شویم - یا باید شروع کنبم و فرقون های خاک خودمان را جمع کنیم؟

البته ما تصمیم گرفتیم فرقون های خاک خود را به جزیره خودمان یا همان شرکت خودمان حمل کنیم. و البته ماشین جان هیچ مشکلی نداشت و او فقط تصمیم داشت نمادی از موفقیت که پله پله بدست آمده بود را به ما نشان دهد.

پس از آن ما یکسال سخت کار کردیم اما توانستیم به هدف خود برسیم. یکبار من از جان پرسیدم تو چطور از داستان مرد ماهیگیر و همسرش مطلع شدی؟ او عکسی قدیمی به من نشان داد که رنگ رو رویی هم نداشت. یک زوج پیر در عکس بودند.

- اینها پدر بزرگ و مادر بزرگ من هستند، او ادامه داد:

- نامش جان بود. می توانی حدس بزنی نام مادر بزرگم چه بود؟

من در آن لحظه به چیزی که در دستش بود نگاه کردم درست حدس زدم.

- رز

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 8:24 | نویسنده : احمد غلامی اول |

به کدام گرگ غذا می دهی؟

سرخ پوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت:

در وجود هر انسانی همیشه مبارزه ای جریان دارد.

مانند مبارزه دو گرگ

یکی از گرگها سمبل بدی ها است مثل:

حسد ؛ غرور ؛ دروغ و تکبر و خودخواهی

و دیگری:

سمبل عشق و امید و حقیقت.

سخنان پدر کودک را به فکر فرو برد، تا اینکه پرسید:

پدر ، کدام گرگ پیروز می شود؟

پدر لبخندی زد و گفت:

گرگی که تو به آن غذا می دهی.

 



تاريخ : پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ | 11:56 | نویسنده : احمد غلامی اول |

شانس

تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.
 چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟
آگهی‌هایی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش‌های من شرکت کنند.
نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند ، کلید خوش‌شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. 
برای مثال، فرصت‌های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش‌شانس مرتبا با چنین فرصت‌هایی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت‌هایی است یا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده‌اید، 250 پوند پاداش خواهید گرفت. این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.
با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت‌های غیرمنتظره را مختل می‌کند. در نتیجه، آنها فرصت‌های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می‌دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق یافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از دیدن سایر فرصت‌های شغلی باز می‌مانند.
افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می‌کنند. اول آنها در ایجاد و یافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند، دوم به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصمیم‌های مثبت می‌گیرند. سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است. چهارم نگرش انعطاف‌پذیر آنها، بدبیاری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.
در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می‌توان از این اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین‌هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. 
یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم‌تر از هر چیز خوش‌شانس‌تر هستند. و بالاخره این که من عامل شانس را کشف کردم.


تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ | 11:17 | نویسنده : احمد غلامی اول |

فرصتی برای محبت کردن

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﻣﻦ 50 هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎوﺭد ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ... ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 50 هزار تومان ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ
ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ دوازدهمین ﻧﻔﺮ  ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.
ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ خروجی ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ،
ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
هرکجا انسانی هست فرصتی برای محبت کردن هست



تاريخ : جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ | 17:19 | نویسنده : احمد غلامی اول |

خدا میداند و شما نمیدانید

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»

معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بياورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنيا بيآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنيا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»

ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

 

خدا می‌داند و ﺷﻤﺎ نمیدانید.



تاريخ : چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ | 9:58 | نویسنده : احمد غلامی اول |

ذهن باز

در سال 1926، ادوین هربرت لند، پس از یک سال تحصیل در دانشگاه هاروارد، ترک تحصیل می‌کند تا خودش بر روی پولاریزاسیون نور تحقیق کند. دو سال بعد، او فیلتر پولاریزه‌ نور را اختراع و ثبت می‌کند. در سال 1937، لند شرکت پولاروید را تأسیس می‌کند و تولید محصولات مرتبط با نور و شیشه مانند عینک و دوربین را آغاز می‌کند.

در سال 1943، وقتی با خانواده‌اش برای تعصیلات به سفر رفته بودند، در حال عکس گرفتن از دختر سه ساله‌اش بود که دختر کوچکش می‌پرسد چرا نمی‌تواند عکس‌ها را همان موقع ببیند؟

آن روز، این سوال ساده و غیرعادی، موجب شکل‌گیری ایده دوربین فوری در ذهن لند می‌شود. لند موفق می‌شود در سال 1948، اولین دوربین پولاروید خود را به بازار عرضه کند. عکس گرفته شده با این دوربین‌ها، پس از 60 ثانیه بر روی فیلم عکاسی ظاهر می‌شد. او در سال 1963 موفق به تولید فیلم فوری می‌شود و پس از عرضه چندین مدل از دوربین‌های پولاروید، در سال 1977 دوربین کاملاً خودکار با قابلیت چاپ فوری عکس گرفته شده در لحظه را ارائه می‌کند؛ محصولی که میلیون‌ها نسخه از آن به سراسر جهان عرضه شد و مردم برای خرید آن، پشت در فروشگاه‌ها صف می‌بستند.

ذهن باز و پاک یک کودک و خواستن یک مرد موجب اختراع دوربین پولاروید شد.

 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ | 9:34 | نویسنده : احمد غلامی اول |

آری یا نه ، مسئله این است

در روزگاران قدیم، مرد میانسالی دو زن داشت. یکی از زنها مسن و دیگری جوان بود. هر یک از زنها، شوهرشان را خیلی دوست داشتند و تمایل داشتند که او در سنی متناسب با آنها به نظر آید.

پس از گذشت چند سال، موهای مرد به اصطلاح جوگندمی شد. برای زن جوان این اتفاق خوشایند نبود زیرا شوهرش را خیلی مسن‌تر از خودش نشان می‌داد. بنابراین هر شب موهای مرد را شانه می‌کرد و موهای سفیدش را می‌کَند.

اما سفید شدن موهای مرد، زن مسن تر را خوشحال کرده بود زیرا دوست نداشت دیگران او را با مادر شوهرش اشتباه بگیرند. او هر روز صبح موهای مرد را مرتب می‌کرد و تا جایی که می‌توانست موهای سیاه مرد را می‌کَند. نتیجه این شد که شوهر آن دو زن، بعد از مدت کوتاهی فهمید کاملاً طاس شده است.

اگر به همه خواسته‌های متفاوت و متناقض اطرافیان خود پاسخ دهید بزودی خواهد فهمید که چیزی برای پاسخگویی نخواهید داشت.

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 23:36 | نویسنده : احمد غلامی اول |

دعا

این داستان واقعی است و در پاکستان اتفاق افتاده است.

پزشک و جراح مشهور (د ) روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او به خاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد، باعجله به فرودگاه رفت. 

پس از پرواز، یکس از موتورهای هواپیمای حامل پزشک، به علت صاعقه در آسمان از کار افتاد. خلبان اعلام کرد که به خاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه داشته باشیم.

دکتر پس از فرود بلافاصله به دفتر فرودگاه رفت. آنها به او گفتند که تاخیر پرواز ممکن است تا شانزده ساعت طول بکشد.

او خطاب به آنها گفت:

من یک پزشک متخصص و مشهور جهانی هستم و هر دقیقه تاخیر پرواز هواپیما برای من، ممکن است برابر با جان خیلی از انسانها باشد و شما می خواهید من شانزده ساعت در اين فرودگاه منتظر هواپیما بمانم!؟

یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید می توانید یک ماشین دربست بگیرید، با اتومبیل تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است.

دکتر با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و به راه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد به طوریکه ادامه دادن برایش مقدور نبود. ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگر راه را گم کرده است. خسته، کوفته و درمانده و با ناامیدی به راهش ادامه می داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد.

کنار  کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی را شنید.

-بفرما داخل هر که هستی، در باز است.

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند، پیرزن خنده ای کرد و گفت: کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی. ولی بفرما استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگى به در کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری.

دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد.

درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود، دکتر متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هر ازگاهی بین نمازهایش او را تکان می داد.

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر رو به او گفت:

به خدا من شرمنده این همه لطف و کرم و اخلاق نیکوی توشدم، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

پیرزن گفت: شما، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است. دعاهایم هم همه قبول شده است بجز یک دعا...

دکتر گفت: چه دعایی!؟

گفت: این طفل معصومی که جلوچشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا ازعلاج آن عاجزهستند. به من گفته اند که یک پزشک جراح مشهوری  بنام دکتر (د) هست که فقط او قادر به معالجه اش هست، ولی او خیلی از ما دور است و دسترسی به او مشکل است و من هم نمی توانم این بچه را پیش او ببرم. می ترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتارشود. پس ازالله خواسته ام که کارم را آسان کند!

دکتر در حالی که گریه می کرد گفت:

به والله که دعای تو، هواپیمای حامل مرا را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن واداشت، تا اینکه منِ دکتر را به سوی تو بکشاند و من هرگز باور نداشتم که الله عز و جل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا کرده و به سوی آنها روانه می کند.

وقتی که دست ها ازهمه اسباب کوتاه می شود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان می تواند اسباب مهیا کند.

 



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 22:53 | نویسنده : احمد غلامی اول |

چارلز اسپنسر چاپلین



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 19:36 | نویسنده : احمد غلامی اول |

نلسون ماندلا



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 19:24 | نویسنده : احمد غلامی اول |

گنج تو باشد، دل آگاه تو

نقشه گنج خود را ترسیم کنید

1-تصميم بگيريد واقعاً در زندگي چه مي خواهيد بدست آوريد. اكثر مردم اين عمل ضروري را انجام نمي دهند.

2-آنچه مي خواهيد به طور واضح و مشخص بنويسيد. آنرا قابل اندازه گيري سازيد. هدفي را كه ننويسيد يك نقشه خيالي است و انرژي به دنبال آن وجود ندارد.

3-يك فرجه براي اهداف خود تنظيم كنيد. ذهن ناخودآگاه شما روي هدفهاي مشخص هر لحظه پيشرفت مي كند.

4-يك ليست از آنچه كه مي خواهيد بدست آوريد تهيه كنيد. به ليست خود هر چيزي از وظايف جديد و فعاليتهاي نو كه مي خواهيد اضافه كنيد ليست خود را تا هنگاميكه كامل شود نگه داريد.

5-ليست خود را در يك نقشه سازمان دهيد كه شما چه نياز داريد تا ابتدا انجام دهيد و چه چيزي بعداً تصميم بگيريدكه چه و چگونه بايد انجام دهيد، نقشه را اصلاح كنيد تا كامل شود.

6-با نقشه عمل كنيد. هر چيزي را انجام دهيد، اما شروع كنيد. شگفت انگيز است كه چه تعدادي از مردم شكست مي خورند زيرا آنها بدون نقشه كار كرده اند.

7-تصميم بگيريد هر روز چه كاري انجام دهيد كه شما را به هدف نزديكتر كند. اين نظم و ترتيب در عمل است كه شما را قادر مي سازد هر روز  مقدار حركتتان را بهبود بخشيد. عمل روزانه انگيزه شما را افزايش مي دهد و به شما انرژي مي دهد. اين نيت، عمل روزانه، مي تواند در اطراف زندگي شما بچرخد. يكبار كه شما تصميم بگيريد و هدفهايتان را بنويسيد، در همه اوقات صبح، ظهر و شب به آنها فكر مي كنيد. و تنها سؤالي كه مي پرسيد اين است كه چگونه مي توانيد آنها را بدست آوريد.

 



تاريخ : شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 19:50 | نویسنده : احمد غلامی اول |

قدرت کلمات

 
اگر هنوز به مرادهای دل خود نرسیده اید "نادرست طلبیده اید". یعنی درست دعا نکرده اید! زیرا دعای تو همانگونه برآورده می شود که بر زبانت جاری شده است!
 
آرزوهای ملال انگیز آدمی به گونه ای ملال انگیز برآورده می شوند و خواسته های بی صبرانه اش مدتها به تعویق می افتد یا به شیوه ای خشونت بار تحقق می یابند. فرض کنید از تنگدستی و زندگی در محیطی کوچک و فقیرانه یا هرگونه محدودیت و تنگنا بیزارید و با تمام وجود می گویید: ای کاش من نیز در خانه ای بزرگ و زیبا زندگی می کردم، چه بسا چندی نگذرد که به عنوان سرایدار خود را در خانه ای بزرگ و زیبا بیابید! بی نصیب از خان نعمت.زندگی یکسر تموج نفحات است به هر چه توجه کنید با آن یکی می شوید. یعنی با هر چه هم نوا شوید به همان می پیوندید. اگر با بی عدالتی و نفرت هم طیف شوید، با هر گامی که بر می دارید با بی عدالتی و نفرت روبرو می شوید. آنگاه به فکر می روید که چه دنیای سخت و ظالمی است! برای دگرگون کردن جهانتان باید تموج نفحاتتان را عوض کنید.
از:فلورانس اسکاول شین
 


تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 11:44 | نویسنده : احمد غلامی اول |

آرزوهای بزرگ

وقتی چیزی از خدا طلب می کنی کامل طلب کن

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ‌ ﻛﺮﺩ، ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ: "تو که می دانی ﻣﻦ ﺳﺎل هاﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ شده ام، ﭘﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ"

ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻓﺖ، ﭘﺪﺭﺵ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭﻡ ﻭ ﻗﺮﺽ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻛﻦ"

ﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ: ﺯﻧﻢ؟ ﻣﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘﺪﺭﻡ؟

ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ فرشته ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺑﭽﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺒﯿﻨﺪ".

 



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:8 | نویسنده : احمد غلامی اول |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.