همراه با کائنات
آمده ام بگویم همه چیز هست اگر تو باشی 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
|

هر روزتان نوروز

نوروزتان مبارک

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »شمع دوم گفت: ...« من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

 

[ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:31 ] [ احمد غلامی اول ]

 

یادمان باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

 

یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهیم باشند

 

یادمان باشد که دیگران برای ما کائنات هستند

 

یادمان باشد که عبادت بجز خدمت خلق نیست

 

یادمان باشد خانه تکانی عید فقط برای تمیز کردن مبل و میز و قاب عکس نیست

 

یادمان باشد بهار آینه تمام نمای تغییر است

 

یادمان باشد همانطور که هرسال با لباس تمیز و آراسته به استقبال بهار می رویم با دلی آراسته از بندگان خدا استقبال کنیم و بفهمیم که راه رسیدن به خدا از میان قلبهای بندگانش می گذرد

 

یادمان باشد تا خودمان تغییر نکنیم نمی توانیم منشاء تغییر باشیم

 

یادمان باشد طوری رفتار کنیم که اگر روزی در کوچه باغ خاطرهایمان قدم زدیم لطافت را حس کنیم

 

یادمان باشد زاغچه ها را سر باغچه ها جدی بگیریم

 

یادمان باشد هیچ بیدی سایه اش را به زمین نمی فروشد

 

یادمان باشد رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ

 

و یادمان باشد که خداوند به همه ما کلید داده تا هیچوقت پشت در نمانیم

 

هر روزتان فرخنده و نوروز باد

 

نوروزتان فرخنده و پیروز باد

 

بی.مکیولی سالها در مقام دستیار واعظ بزرگ ادینبورگ ، الکساندر وایت کار می کرد.
روزی فرا رسید که مکیولی، باید آن شهر را ترک می کرد.وایت به او گفت: مایلم پیش از آنکه ما را ترک کنی، هدیه ای به تو بدهم، این هدیه می توانست یک تابلو یا یک کتاب باشد،اما تو از این بابت کمبودی نداری،پس بگذار این را به تو بدهم
او دست در جیبش فرو برد،کلیدی در آورد و ادامه داد: این کلید خانه ی من است.هر زمان به ادینبورگ آمدی، می توانی از آن استفاده کنی
قلب مکیولی فشرده شد، وایت دری همیشه گشوده در برابر او نهاده بود.
و این همان کاری است که خداوند همیشه برای هریک از ما انجام می دهد.هر کدام از ما می توانیم در هر زمان وارد خانه خدا شویم،همه ی ما می توانیم،فقط اگر کلید را بچرخانیم.


 
[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:35 ] [ احمد غلامی اول ]

موفقیت، آرزویی ناممکن یا واقعیتی دست یافتنی؟
خیلی از انسان‌ها به موفقیت به شکل یک فرایند دست نیافتنی و به افراد موفق به شکل عده‌ای موجودات خارق‌العاده نگاه می‌کنند. اگر دوستی به هدفی مشخص رسیده باشد، شاید این جمله را همه در موردش شنیده باشیم که “خدا شانس بدهد، بعضی‌ها از زمین و آسمان برایشان می‌بارد! خوش بحالش… کاش من جای او بودم…”
شاید بارها با این جملات مواجه شده باشیم ولی واقعیت چیز دیگری است و آن را کمتر کسی می‌بیند، واقعیتی که پشت موفقیت هر انسانی نهفته است، داشتن امکانات و هوش و ثروت و حمایت نیست… واقعیت تنها و تنها صبر و پشتکار و امید و ایمان قلبی به هدف است… که اغلب نمود بیرونی ندارد! ما این‌ها را نمی‌بینیم… هر رشدی درد مخصوص بخودش را دارد. رشدی که درد نداشته باشد رشد نیست! موفقی که ناامید نشده باشد، خسته نشده باشد، طرد نشده باشد و حتی مورد دشمنی واقع نشده باشد، موفق نیست!
اگر می‌خواهیم مسیر موفقیت را برویم باید آماده‌ی خیلی چیزها باشیم:
اگر نادان‌ها تحقیرمان کردند… ما لبخند بزنیم به سطحی نگریشان و اعتماد بنفسمان را تقویت کنیم.
اگر تنگ نظران کارمان را بی‌ارزش شمارند… ما مصمم‌تر شویم که داریم کاری می‌کنیم که مورد تنگ نظری واقع شده و این خود دستاورد کمی نیست، گاهی حسادت برخی، مهر تاییدی است بر درستی کارمان.
اگر کج‌اندیشان دلسردمان کنند… ما ناامیدی را به مبارزه با امید دعوت کنیم و انگیزه‌ها را مرور می‌کنیم.
اگر اطرافیان بجای همراهی دشمنی کنند… ما خوداتکایی را تمرین کنیم و خوشبین و صبور باشیم.
اگر روزی همه را موافق با خودت یافتی و یا اگر زمانی رسید که دیدی داری از مسیری می‌روی که همگان می‌روند، حتما اول به درستی مسیر و یا درستی معیارهای انتخاب مسیرت شک کن!
یادم باشد در مسیرم حتما صبور باشم، امیدوار باشم، قوی باشم، هوشیار و آگاه باشم که لازمه‌ی هر رشدی یک بلوغ است و لازمه‌ی هر بلوغی یک تغییر بزرگ و لازمه هر تغییری یک جسارت عمیق! ساده باشم ولی سطحی نه!
شبیه خودم باشم، سرجای خودم باشم، برای بقیه خیر بخواهم، مبادا بی‌تفاوت باشم به درد کسی…!!
جرات کنیم و بایستیم در برابر هر آنچه از درون و بیرون مانع‌مان می‌شود!
 
[ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:36 ] [ احمد غلامی اول ]

خورشید مدام می تابد و به صورت جریان بی پایان انرژی حیات را ساطع می کند . وقتی ما روی خود را به سمت خورشید می کنیم تأثیر آن را احساس می کنیم ، اما اگر روی خود را برگردانیم دیگر تأثیرات حیات بخشی آن را دریافت نمی کنیم . کائنات هم دقیقاً عین خورشید عمل می کند . همیشه هست ، در دسترس است و تمام نعمت هایش را به سوی ما می فرستد . وقتی ما بر افکار و احساسات شکرگزاری تمرکز کنیم در واقع رو به سمتی کرده ایم که تمام نعمت هاهمیشه وجود دارند و به ما داده شده اند . اما وقتی ما شکایت ، سرزنش و انتقاد کنیم ، غبطه بخوریم ، حسادت کنیم یا هر نوع احساس منفی دیگری داشته باشیم ، در واقع به تمام نعمت های الهی پشت کرده ایم . راز شکرگزاری یکی از قدرتمندترین ابزاری است که ما برای تحول زندگیمان به سوی لذت و شادی محض ، از آن استفاده خواهیم کرد.

 

[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:46 ] [ احمد غلامی اول ]

جهت افکارتان و تصویر ذهنی تان، در تعیین این که آیا شما پول رادفع می کنید یا جذب، بسیار اهمیت دارد. اولین قدم برای جذب پول، «تغییر نگرش» است. حتی برای یک لحظه هم فکر نکنید که می توانید این مرحله را از قلم بیندازید و به مرحله بعد بروید. اگر طرز فکر شما مانند یک قهرمان نباشد هرگز یکی از آن ها نخواهید بود.

اغلب مردم فکر می کنند زمانی که پول زیادی داشته باشند طرز فکر آن ها هم مانند ثروتمندان خواهدشد؛ در حالی که عکس این قضیه صادق است، شما باید طرز فکر ثروتمندانه داشته باشید قبل از این که آن را به دست آورید، زیرا اگر این کار را نکنید ممکن است خودتان را نزدیک رویایتان ببینید، اما به آن نرسید.

همین حالا فکر کنید ثروتمند هستید تا جذب پول برای شما آغاز شود؛ به همین سادگی!
[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:31 ] [ احمد غلامی اول ]

در اولین روز هفته، شیوانا شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت: «از امروز یک هفته فرصت دارید تا برای این سوال که عشق و محبت مهم‌تر است یا آگاهی و شعور؟ پاسخی بیابید و اگر نتوانید جوابی برای این سوال پیدا کنید، این حق را به مدرسه می‌‌‌دهید که عذر شما را بخواهد!»
همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زیروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از یکدیگر کردند. روزها به‌سرعت می‌گذشت. هیجان عجیبی بر مدرسه غالب شده بود. از یک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوی دیگر، یافتن جواب برای این سوال چندان آسان نبود. سه روز مانده به امتحان، باران شدیدی بارید و سیلابی عظیم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسید که در دهکده پایین‌دست، سیل آمده است و عده‌ای بی‌خانمان شده‌اند. یکی از شاگردان مدرسه که  جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شیوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا برای کمک به مردم سیل‌زده از مدرسه خارج شوند. شیوانا با لبخند گفت: «هرکاری که گمان می‌کنید درست است، انجام دهید.»
آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خیس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگردانی که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشای قیافه به‌هم‌ریخته و زخمی‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: «امروز که از مدرسه برای همیشه اخراج شدید، می‌فهمید که عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟»
دقایقی بعد شیوانا وارد کلاس شد و گفت: «آیا کسی جواب سوال را پیدا کرده است؟»
یکی از شاگردان دستانش را  بالا برد و به نماینده جمعی گفت: «به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچیزی است؛ زیرا باعث می‌شود انسان حتی در لحظاتی که فکرش کار نمی‌کند هم مسیر درست را طی کند.»
شاگرد دیگری به نمایندگی بقیه گفت: «اما به نظر ما آگاهی و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستی است؛ چون دوستی یک احساس زودگذر است که به شرایط بستگی دارد؛ درحالی‌که آگاهی، ریشه در منطق دارد و عمیق‌تر است.»
شیوانا نگاهی به هفت نفری که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسی که بزرگ‌تر بود، پرسید: «به نظر شما عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟»
شاگرد یاری‌رسان، خنده تلخی کرد و گفت: «وقتی آدم‌های درسیل‌مانده را از نزدیک دیدم که برای زنده‌ماندن چقدر نیازمند کمک بودند، از عمق وجودم به این درک رسیدم که نه عشق مهم است و نه آگاهی؛ آن‌چه مهم است این است که چقدر می‌توانیم به افراد ضعیف و نیازمند اطرافمان کمک کنیم تا کمتر احساس ناراحتی کنند؟ هنوز در دهکده پایین‌دست بسیارند کسانی که به کمک و امدادرسانی احتیاج دارند. ما به حرمت امتحان به اینجا بازگشتیم تا پس از مشخص‌شدن وضعیتمان، باز برای کمک به سراغ مددجویان برویم.»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «هیچ‌کس از مدرسه اخراج نمی‌شود و قرار هم نبود چنین اتفاقی بیفتد؛ فقط اگر جواب درست را پیدا نمی‌کردید، این حق را به مدرسه می‌دادید که با کوچک‌ترین بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب این سوال که عشق مهم‌تر است یا شعور؟ باید بگویم مهم‌تر از همه، کاری است که این هفت نفر انجام دادند. مهم‌تر از عشق و آگاهی، نفس عمل است که در مسیر درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشی و هزار آسمان دانش را بلد باشی اما راه عاشقی را در پیش نگیری و دانشت را به کار نبندی، همه آن هزاران هزار در قیاس با یک عمل عاشقانه و حرکتی آگاهانه، پشیزی ارزش ندارد. اگر می‌خواهید از این مدرسه با دست‌های پر بیرون بیایید، به‌جای چسبیدن به دنیای واژه‌ها دست به عمل بزنید و دانسته‌های خود را در میدان عمل بیازمایید. کاری که این هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشی که در این هفت روز در این مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.
می‌گویند همان روز مدرسه تعطیل شد و همه شاگردان همراه شیوانا برای کمک عازم دهکده سیل‌زده شدند و هیچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذری که از آن نزدیکی می‌گذشت از نگهبان  پیر مدرسه پرسید: «چه اتفاقی برای مدرسه شیوانا افتاده است؟» و نگهبان با لبخند گفت: «امروز امتحان بود و همه رد شدند! برای همین تا مدتی از مدرسه اخراج شدند! و شیوانا هم همراه اخراجی‌ها رفت!»

[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:27 ] [ احمد غلامی اول ]

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر.از رستوران سلف سرویس :

هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود

  در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه  لحظات بیشتری سپری میشد ناشکیبایی او از این که میدید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند.شدت گرفت.

از همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقابهای پر از غذا  نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.

 حالا میبینم شما که پنج دقیقه پیش وارد  شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشستید!

موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند» مرد با تعجب گفت: «ولی اینجا سلف سرویس است» سپس به قسمت انتها رستوران که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود. اشاره کرد و ادامه داد«به آنجا بروید یک سینی بردارید و هر چه میخواهید انتخاب کنید پول آنرا بپردازید بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس که قدری احساس حماقت میکرد دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است!

 همه نوع رخداد فرصت موقعیت شادی سرور و غم  در برابر ما قرار دارد...

در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ؟

 که هرگز به ذهنمان نمیرسد خیلی ساده از جای خود بر خیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است

 سپس آنچه میخواهیم برگزینیم!

 

 

[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:37 ] [ احمد غلامی اول ]

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود

کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوها  را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد

درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت.

دومین در که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد.

جوان پیش خودش گفت: “منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.”

سومین در  هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد

اما گاو… دم نداشت!!!

زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی

 

 

 

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:35 ] [ احمد غلامی اول ]

مردی بود که شبی در خواب دید که به او گفته شد نصف عمرت در وسعت رزق و روزی هستی، انتخاب کن نصف اول عمرت باشد یا نصف آخر؟ مرد گفت: نصف اول آن باشد.

آنگاه دنیا به او روی آورد و هر وقت خداوند به او نعمتی می داد، صدقه می داد، شکر می کرد و بخشش می نمود و به بیچارگان کمک می کرد . تا اینکه شبی در خواب دید که به او گفتند: نصف عمرت که باید در رفاه باشی تمام شد.

مرد گفت: خداوند  به من نعمت داد و من بخشیدم و شکر کردم  و خدا وعده داده که اگر ببخشید و  شکر نعمت کنید نعمت شما زیاد می شود.

به او گفته شد: درست است تو نصف دیگر عمرت را نیز در رفاه خواهی بود زیرا که بخشیدی و شکر نعمت کردی.

 

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:4 ] [ احمد غلامی اول ]

مواظب خودت باش
معنی این جمله این نیست که از خودت مواظبت کن!
معنیش این است که هیچکس به اندازه خودت نمیتواند به تو صدمه بزند!
تحقیقات نشان داده که مهمترین عامل بیماری ها، سختی ها،
مشکلات و ناکامی های انسان ها خود آنها هستند. . .
 اگر دوست دارید بعد از سالها زندگی زمانی که برمیگردید و به منظره
گذشته خود نگاه میکنید
تصویری زیبا و خاطراتی پر از خرسندی ببینید اینها را به هم پیوند بزنید:

تصمیم را با تحقیق

هوس را با عقل

عصبانیت را با صبر

انتقام را با فراموشی

عبادت را با بی توقعی
خدمت به خلق را با گمنامی
و در آخر قلبت را با خدا پیوند بزن.
مواظب خودت باش. خیلی مواظب خودت باش.
 
[ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:10 ] [ احمد غلامی اول ]
این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز تدوین شده است .
1- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
2- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
3- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
4- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
5- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
6- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
7- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
8- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
10- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
11- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
12- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
13- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
14- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
15- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .
16- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
17- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
18- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
19- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
20- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
21- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید
 
[ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:44 ] [ احمد غلامی اول ]

پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از چند ساعت پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبور به فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه هستیم.
دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟
یکی از کارکنان گفت : جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتوانید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است  ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .
ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .
کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جان بگیری .
دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .
پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :
بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است.
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا
دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟
پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، به یک بیماری  دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند .
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .
میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود پس از خداوند خواسته ام که کارم  را آسان کند .
دکترایشان در حالی که گریه میکرد گفت :
به خدا که دعای تو ، هواپیما را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که خدای عزوجل با یک دعا این چنین اسباب را برای بندگانش مهیا میکند. و بسوی آنها روانه میکند.
وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند . 
[ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:48 ] [ احمد غلامی اول ]

احساس ناامیدی، بی‌مصرفی و ناراحتی می‌کنید. هیچ چیز در زندگی‌تان خوب پیش نمی‌رود. همه از شما بهتر هستند و هیچوقت آن آدم کاملی که دوست دارید نخواهید شد. دوست دارید دیگران دوستتان داشته باشند، اما اینطور نیست. این جملات و احساسات به نظرتان آشنا می‌آید؟

این جملات برای اکثر آدمها آشنا می‌آید. تله‌های ذهنی مثل دندان‌های فرسوده‌ای هستند که چرخه درد و ناامیدی را ادامه می‌دهند. در بسیاری از موارد، این تله‌ها چنان ریشه عمیقی در مغز دارند که قربانی کاملاً ناآگاه از وجودشان به زندگی خود ادامه می‌دهد.

مهمترین چیزی که باید درمورد این اشتباهات شناختی بدانید این است که آنها روش‌هایی نادرست برای کنار آمدن با دنیا و خودتان هستند. زندگی کردن در دنیای تله‌های ذهنی مثل زندگی کردن با یک دروغ است. درک شما آلوده منفی‌گرایی مالیخولیایی شده است که افکاری پوچ، غیرواقعی و نادرست به ذهنتان می‌آورند.

اما برای غلبه بر این، نیاز به توجه آگاهانه و مداوم دارید. برای انجام این کار اول باید بدانیم این تله‌ها چه هستند.

در زیر این ۶ تله ذهنی را معرفی می‌کنیم:

۱. تصورات

تصورات درواقع فرضیات هستند. براساس چیزی که فکر می‌کنید درست است، تصور می‌کنید که چیزی درست است. بدون هیچ سند و مدرکی. تصورات می‌تواند درمورد خودتان و دیگران باشد. بعنوان مثال، «او اینطور با من رفتار می‌کند چون ــــ»، یا «آنها تصور می‌کنند که من اینطور هستم چون ـــــ»، «من همیشه اینکار را می‌کنم چون ـــــ».

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: شما دردهای احساسی و فکری بی‌موردی را برای خودتان درست می‌کنید. مخصوصاً اگر همیشه بدترین‌ها را تصور کنید. تصورات باعث می شوند قضاوت‌های نادرستی درمورد بقیه پیدا کنید. این می‌تواند به روابط شما صدمه زده یا آنها را نابود کند.

۲. اعتقادات

منظور از اعتقاد داشتن به چیزی این است که به طور متعصبانه‌ای باور داشته باشید که چیزی درست است؛ حتی بااینکه ممکن است واقعیت این نباشد. باورهای ذهنی در ذات خود بسیار افراطی هستند. مجموعه الفاظ و کلمات ذهن درست مثل اعتقادات بسیار قوی هستند. بعنوان مثال، جملاتی مثل «دیگر هیچوقت نمی‌توانم درست حرف بزنم»، «آنها همیشه خیلی عجیب به من نگاه می‌کنند» و … اعتقادات هم درست مثل همه تله‌های ذهنی به طور ناخودآگاه در شما وجود دارند. ممکن است ریشه بسیار عمیقی در ذهنتان داشته باشند، طوریکه به ذهن هوشیارتان حمله خواهد کرد. مثال، «آدم‌های دیگر می‌خواهند به من صدمه بزنند.» یا «من واقعاً زشتم.»

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: اعتقادات ذاتی کورکننده دارند. اگر این اعتقادات اشتباه باشند، می‌توانند تاثیر منفی شدیدی بر شما داشته باشند. این اعتقادات به طرز زننده‌ای ترس در دلتان خواهند انداخت. درنتیجه زندگی شما بسیار محدود شده و ناراحت و افسرده خواهید شد.

۳. مقایسه‌ها

این می‌تواند بین شما و دیگران باشد، مثلاً «او خیلی باهوش‌تر از من است». همچنین مقایسه می‌تواند بین شما و ایدآل‌هایتان باشد، مثلاً «من باید درست مثل فلان موقع، فلان طور شوم». نارضایتی چیزی است که موجب مقایسه کردن شما می‌شود. ما همیشه می‌خواهیم بهتر، کامل‌تر و بالاتر از دیگران باشیم. مقایسه همچنین موجب رقابت می‌شود. ما از آدم‌های دیگر و ایدآل‌هایمان بعنوان مقیاس و معیاری برای موفقیت استفاده می‌کنیم.

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: مقایسه کردن موجب حسادت و دشمنی می‌شود. همچنین موجب عصبانیت، درد و کلافگی می‌گردد. این بر روابط شما با دیگران فشار وارد کرده و معمولاً موجب نابود کردن دوستی‌هایتان می‌شود.

۴. آرزوها

آرزو داشتن یعنی خواستن چیزی که ندارید. علت آن این است که ناراضی هستیم و احساس کمبود می‌کنیم. هیچ‌وقت هیچ‌چیز برایمان کافی نیست. خودمان هم کافی نیستیم. مثلاً، «می‌خواهم اینطور باشم ــــــ اما نمی‌توانم.»، «دلم می‌خواهد او این ویژگی را داشته باشد اما اینطور نیست.» و از این قبیل. آرزوها رابطه نزدیکی با مقایسه‌ها دارند. ما خودمان را مقایسه می‌کنیم و نتیجه آن تمایل به داشتن چیزی بزرگتر و بهتر است.

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: یک اصل اولیه این است که آرزو مساوی با درد است. گاهی‌اوقات، آرزو منجر به حرص و طمع می‌شود و طمع موجب بت‌سازی و عقده‌های روحی است. نتیجه آن معمولاً درد است. به جنایاتی که در دنیا اتفاق می‌افتد فکر کنید -- دزدی‌، قتل‌‌، تجاوز، خیانت، … همه اینها بخاطر تمایلات و آرزوهای بشر است. وقتی چیزی را آرزو می‌کنیم که نداریم، نتیجه آن درد خواهد بود.

۵. انتظارات

انتظار داشتن یعنی داشتن این فکر که چیزی باید اتفاق بیفتد یا اتفاق خواهد افتاد. انتظارات  معمولاً توسط ذهنی خشک و سخت ساخته می‌شوند که وقتی به چالش کشیده شود، دچار آشفتگی و پریشانی خواهد شد. مثلاً ناخودآگاه فکر می‌کنید، «با من مودبانه برخورد خواهد کرد» اما این اتفاق نمی‌افتد و شما بلافاصله بخاطر انتظاری که داشته‌اید ناامید می‌شوید. انتظارات درنتیجه قطعیت‌های نادرست ساخته می‌شوند و اینها نشانه‌ رفتارهایی است که به دنبال حفظ امنیت هستند. همچنین ممکن است این انتظارات در قبال خودتان باشد، مثلاً به طور ناخودآگاه تصور می‌کنید «صورتم سرخ شده و به تته پته خواهم افتاد» و بلافاصله این اتفاق خواهد افتاد.

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: انتظار رفتارهایی خاص از دیگران داشتن معمولاً منجر به ناامیدی، سردرگمی، کلافگی و عصبانیت خواهد شد. توقعات فشار زیادی بر روابط شما وارد خواهند کرد. از طرف دیگر، انتظار داشتن از خودتان هم مسائل زیادی برایتان ایجاد خواهد کرد. توقعات شما با از پیش تعیین کردن اینکه نتیجه چیزی خوب خواهد شد یا بد، بر نتیجه کار اثر می‌گذارد. مثلاً اگر توقع دارید خسته شوید، در 99.9 درصد از موارد خسته خواهید شد. این تاثیر شدیداً منفی بر زندگی‌تان خواهد داشت.

۶. ایدآل‌ها

این بهترین نتیجه، موقعیت، آدم یا هر چیز ممکن است که توسط ذهنتان ساخته می‌شود. بعنوان مثال، «من باید اینطور شوم ـــــــ»، «برای اینکه آدم باهوشی باشم باید نتیجه تست IQ من ۱۶۵ شود». ایدآل‌ها نشانه ایدآل‌گرایی هستند. علاوه‌براین، این ایدآل‌ها معمولاً به شکل اهدافی غیرواقعی در ذهن ایجاد می‌شوند که رسیدن به آنها معمولاً غیرممکن است.

چرا زندگی‌تان را نابود می‌کند: چون دست یافتن به ایدآل‌ها بسیار دشوار است و بخاطر آن دچار خستگی ذهنی و احساسی خواهید شد. ایدآل‌ها باعث می‌شوند تحت فشار شدید زندگی کنید و اضطراب بسیار زیادی برایتان تولید خواهد کرد. وقتی متوجه تفاوت بین ایدآل و واقعیت شوید، نتیجه آن نارضایتی و درد خواهد بود. راضی کردن فرد ایدآل‌گرا معمولاً بسیار دشوار است و زندگی کردن با چنین فردی نیز بسیار سخت خواهد بود. به همین دلیل ایدآل‌ها تاثیری منفی بر روابط شما خواهند داشت.

[ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:13 ] [ احمد غلامی اول ]

بهترین قلبها در پیشگاه خداوند متعلق به کسانی است

 

که بی هیچ توقعی مهربانند

[ پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:16 ] [ احمد غلامی اول ]

هرگز به کسی که واقعا به شما اعتماد دارد خیانت نکنید

[ چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:12 ] [ احمد غلامی اول ]

چرا نوشتن اهداف اینقدر اهمیت دارد؟

نوشتن آرزوها و اهداف اولین قدم مهم به سمت دست پیدا کردن به آنهاست. اول به این دلیل که نوشتن آنها محبورتان می کند اهدافتان را تصویرسازی (تجسم) کنید. و دوم به این دلیل که عمل نوشتن آنها، تعهدی نسبت به آنها در شما ایجاد میکند. فقط 5% از جمعیت جهان واقعاً برای نوشتن اهداف و آرزوهایشان وقت می گذارند شاید به همین خاطر است که افراد کمی هستند که واقعاً در زندگیشان موفق باشند و همان زندگی را داشته باشد، که آرزوی داشتنش را دارند.

نوشتن اهداف، خط سیر شما را به سمت موفقیت ایجاد می کند. بااینکه فقط عمل نوشتن اهداف می تواند پروسه را به حرکت بیندازد، اما این هم اهمیت دارد که هر از گاهی اهدافتان را مرور کنید. یادتان باشد، هرچه تمرکز بیشتری روی اهدافتان داشته باشید، احتمال بیشتری هست که به آنها دست پیدا کنید.

در زیر به چهار قانون نوشتن اهداف اشاره می کنیم:

 1. نوشتن اهداف به شکل مثبت

برای هدف کار کنید نه آنچه که می خواهید از آن بگذرید. بخشی از علت اینکه چرا اهدافمان را می نویسیم این است که دستورالعمل هایی برای ذهن ناخودآگاهمان تنظیم کنیم. ذهن ناخودآگاه شما ابزاری بسیار کارامد است، نمی تواند خوب را از بد تشخیص دهد و قضاوت هم نمی کند. تنها عملکرد آن انجام دستورالعمل هایش است. هرچه دستورالعمل های شما مثبت تر باشد، نتیجه مثبت تری هم به دست می آورید.

همچنین مثبت فکر کردن در زندگی روزمره به شما برای تبدیل شدن به یک انسان کامل کمک می کند. پس آنرا فقط محدود به تعیین هدف نکنید.

2. نوشتن اهداف با جزئیات کامل

به جای اینکه فقط بنویسید، "خانه نو"، بنویسید "یک خانه 300 متری با چهار اتاق خواب، 3 حمام دستشویی، و چشم انداز کوهستان روی یک زمین 1000 متری".

یکبار دیگر داریم به ذهن ناخودآگاهمان یک دسته دستورالعمل دقیق و جزء به جزء می دهیم تا روی آن کار کند. هرچه اطلاعات بیشتری در اختیار آن بگذارید، آخر کار نتیجه واضح تری به دست می آورید. هرچه نتیجه تان دقیقتر باشد، ذهن ناخودآگاهتان کارامدتر خواهد شد.

آیا میتوانید چشمانتان را ببندید و خانه ای که در بالا اشاره کردن را تجسم کنید؟ دورتادور خانه قدم بزنید. در آستانه در اتاق اصلی بایستید و مهی که روی کوه ها را گرفته تماشا کنید. به باغچه پر از کوجه فرنگی، لوبیا سبز و خیار نگاه کنید. می توانید ببینید؟ پس ذهن ناخودآگاهتان هم می تواند.

 3. نوشتن اهداف به زمان حال

اهدافتان را به زمان حال بنویسید. این کار باعث می شود ذهن ناخودآگاهتان مسیری با کمترین مقاومت را انتخاب کند. اگر بنویسید "در آینده لاغر خواهم شد" ذهن ناخودآگاه با این تصور که این کار مربوط به آینده است وارد عمل نمی شود.

پس اهدافتان را به زمان حال و اول شخص بنویسید، انگار که واقعیت دارند.

 4. بازنویسی اهداف

وقتی کلمات نوشته شوند و بعد دوباره نویسی شوند، حداکثر تاثیر را خواهند داشت. پس به یکبار نوشتن راضی نشوید. اهدافتان را یادداشت کنید و بعد دوباره آنها را به زبانی دیگر بازنویسی کنید، صفات انگیزه دهنده به آن اضافه کنید و مختصر و مفیدشان کنید. یک هفته بعد شاید نیاز باشد که باز اصلاحشان کنید. همینطور به این اصلاح کردن ها ادامه دهید.

 نوشتن اهداف اولین قدم برای واقعی تر جلوه دادن آنهاست. بعضی وقت ها وقتی چیزی را به صورت نوشته داشته باشید، اهمیت بیشتری پیدا میکند. همچنین برنامه ریزی برای آنها نیز ساده تر می شود .

 

[ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 20:38 ] [ احمد غلامی اول ]

۱. بیشتر چیزهایی که بخاطر آن نگران می‌شوید، هیچوقت اتفاق نمی افتند.

۲. از گم شدن در ترس‌های مبهم خودداری کنید.

۳. سعی نکنید حدس بزنید در فکر دیگران چه می‌گذرد.

۴. در موقعیتی که می‌دانید نمی‌توانید درست فکر کنید، دست از فکر کردن بکشید.

 ۵. یادتان باشد، آدمها آنقدرها که شما تصور می‌کنید به شما و درمورد شما فکر نمی‌کنند.

۶. ورزش کنید.

۷. نگرانی‌تان را زیر روشنایی ببرید.

۸. زمان بیشتری را در زمان حال بگذرانید.

۹. دوباره روی قدم کوچکی که برای جلو رفتن می‌توانید بردارید تمرکز کنید.

 

[ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ ] [ 0:6 ] [ احمد غلامی اول ]

شاید نام این میلیاردر را زیاد نشنیده باشید اما حتما نام شركت او را زیاد شنیده‌اید، «جنرال الكتریك» حالا یكی از غول‌های تجاری- صنعتی جهان است. درست است كه ولش چند سال پیش بازنشسته شد اما او بود كه «جنرال الكتریك» را به یك غول اقتصادی بدل كرد، خود ولش هم حالا میلیاردری محسوب می‌شود كه هنوز مدیران شركت از او مشورت می‌گیرند. در سال‌های اخیر چندبار در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها توصیه‌ها و الگوهایی برای افرادی كه دوست دارند رمز موفقیت او را بدانند، ارائه داده است. جالب است كه او در همه صحبت‌هایش سعی كرده تا حرف‌ها و پندهایش را در 2 دسته جداگانه ارائه دهد: «برای كارمندان و افراد تازه‌كار و گروه دوم برای مدیران.» او برای كارمندان و كارگرانی كه در محل كار مشكل دارند، این راه‌حل را ارائه می‌دهد: «ممكن است آنها خیلی راحت روسای خود را مسئول بدانند اما آیا واقعا این قضاوت درست است، بد نیست كه یك‌بار در آینه نگاه كنید و صادقانه با خودتان حرف بزنید: مشكل از شماست یا رئیس شما؟ چه اشتباهاتی را شما مرتكب شده‌اید و چه اشتباهاتی را او؟ اگر پس از همه بررسی‌ها بازهم احساس كردید كه رئیس و مدیر شما مقصر اصلی است و شما در محل كارتان یك قربانی هستید، نباید در این وضعیت بمانید، هیچگاه فردی نباید در قالب یك قربانی باشد، باید آزادی خودتان را كسب كنید و حتی اگر لازم است راه‌تان را از مسیری تازه و حتی از نقطه صفر شروع كنید.» اما كسی كه 15 سال یكی از بزرگ‌ترین شركت‌های جهان را مدیریت كرد، برای مدیران هم توصیه‌هایی دارد: «یك مدیر موفق یعنی كسی كه از پیروزی دیگران لذت ببرد زمانی‌كه شما مدیر یا رئیس باشید، باید یك لیدر باشید تا موفق شوید و لیدر خوب كسی است كه بداند موفقیت مجموعه‌اش بسیار مهم‌تر از موفقیت خودش است.»

این مدیر بزرگ و باتجربه می‌گوید كه مدیران موفق باید این شیوه عملكردی را در نظر داشته باشند: «من باید از تك‌تك كارمندانم بااطلاع باشم، باید به آنها بگویم كه چرا در مجموعه من هستند و چرا به آنها علاقه دارم و چرا می‌خواهم تا بهتر و موفق‌تر باشند. اگر یك مدیر این ارتباط را با زیردستان خود نداشته باشد، نمی‌‌توان او را یك مدیر موفق دانست.»

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 23:52 ] [ احمد غلامی اول ]

آدم های موفق، همیشه به دنبال فرصت هایی برای کمک به دیگران هستند.

افراد ناموفق همیشه می پرسند : " این کار، چه سودی برای من دارد؟ "

[ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:16 ] [ احمد غلامی اول ]

هیچ رازی در کار من وجود ندارد ...

خیلی ساده ؛ من طرحم را به 1200 نفر نشان دادم ،

نهصد نفرشان قاطعانه گفتند : نه!

و  سیصد نفر به آن توجه کردند ،

هشتاد و پنج نفرشان  نظر مثبتی داشتند ولی در عمل هیچ کاری نکردند ،

سی نفر از آنان طرح را جدی گرفتند،

و یازده نفرشان با سرمایه گذاری در طرح  من را مولتی میلیاردر کردند ...

[ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:14 ] [ احمد غلامی اول ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


لینک های مفید

|
امکانات وب